سياست به مثابه‌ زندگي‌است

فاطمه حسنی -اين روزها که مي‌گذرد بيش از هر چيز ديگري به وجه زنانه‌ سياست فکر مي‌کنم. به چرايي و ضرورت حضور زنان در جهان مردانه‌ سياست.

حضوري غير عاريتي و هدفمند که بنيان سخت و مردانه و تک وجهي سياست را نشانه رفته است تا مفهوم سياست را از نو بسازد.
با خودم مرور مي‌کنم سياست چه‌طور به خانه‌هايمان آمد و در وجوه مختلف زندگي‌مان ريشه کرد؟ چرا فکر کرديم بايد سياسي شويم، سياست بورزيم، سياستمدار شويم و سياست را زنانه کنيم؟
به گمانم قصه از جايي شروع شد که ما رد پاي لنگ و نامتقارن سياست را ديديم. سياست تک وجهي مردانه‌اي که قدرت را فقط از منظر خودش مي‌ديد و مي‌فهميد؛ قدرتي مجتمع، متمرکز و غيريت‌ساز. جهان مردانه‌ سياست، جهان خط‌کشي‌هاي خدشه‌ناپذيري بود که تنها هدفش گسترش سرزمين‌هاي تحت فرمانش بود و محکم‌ترکردن ديوارها و حصارهايش .ما زن‌هاي سياسي اما به صرافت طبع مادرانه‌مان که از همان چهار پنج سالگي به دختراني مراقب دنيا بدل‌مان مي‌کند دريافتيم جهان مردانه‌ سياست جهاني است پر از کودکاني يکدنده اما تفنگ به دست و خطرناک. جهان صفر يا صدها، برنده يا بازنده‌ها، حاکم يا محکوم‌ها. جهاني بر بستر «يا»، پر از ترديد و ناامني و لغزندگي.
من گمانم همين وجه شکننده اما برنده‌ سياست‌ورزي مردانه بود که ما را واداشت علي‌رغم همه‌ مقاومت‌هاي مرسوم پا به قلمرويش بگذاريم، طفل ترسيده و گريان «سياست» را که در انسداد و بن‌بست دعواهاي مردانه به استيصال رسيده بود مادرانه در آغوش بگيريم و يادش بياوريم سياست امري فقط مردانه نيست، سياست به مثابه‌ زندگي‌است؛ رهايي بخش است، رسالت‌اش به قاعده کردن جهان است و ساختن جايي براي بهتر زيستن.
شايد همين است که اين روز‌ها هرچه به اين آشفتگي‌ها مي‌نگرم زنانگي‌ام بيش‌تر در رگ‌هايم جاري مي‌شود، مادرتر مي‌شوم و نيرويي بي‌مثال بي‌قرارم مي‌کند تا راهي بيابم، مثل همه‌ مادرهايي که رسالت‌شان تضمين حيات و هستي فرزندشان است، فارغ از خطاها و تندي‌ها و درشتي‌هايش.
در روايت مادرانه‌ من، با لحاظ کردن تجربه‌ها و تعاريف نظري و تاريخي، رخدادهاي اخير شبيه التهاب‌هاي ويرانگر دوران نوجواني‌است. بازيگراني دارد همان‌قدر مستعد اما سرکش و طغيانگر که مي‌خواهند بهترين باشند ولي بلد نيستند و نمي‌توانند. به کسي هم گوش نمي‌دهند چون ديگران را باور ندارند، يعني اعتماد حلقه مفقوده است. 
همين است که ما را از هر زماني بيشتر به سياست «مادرانه» محتاج مي‌کند. سياستي که بلد باشد ماجرا را جور ديگري ببيند. 
صورت‌بندي کند و زبان مشترکي خلق کند تا معاني و تعبيرها و مطالبه‌ها و هشدارها براي طرفين ماجرا روشن شوند، کاري کند که اين صداهاي گنگ و نارسا به بياني شيوا از آن‌چه در ذهن هر کدام‌شان مي‌گذرد بدل شود، همديگر را بفهمند و به‌جاي چنگ انداختن در صورت هم، واقعيت موجود را آن‌طوري که هست ببينند و راهي براي رهايي از اين انسداد بيابند.
در نبود اين ترجمان مادرانه اغلب بيانيه‌ها و تحليل‌هاي‌ نغز اهل انديشه نگرانم مي‌کند، اين نقش داناي کلي که براي خودشان در روايت صحنه برگزيده‌اند در عين استحقاق و اصالت مي‌تواند حضورشان را کم‌اثر و کم فايده کند. غالب اظهار نظرها از موضع پدراني‌ ناصح صادر شده است که عاقل و دورانديشند و درعين کلافگي از اين فرزند عاصي، مي‌خواهند نگذارند کلاف سردرگم دور گلويش را بيشتر به‌هم بپيچد و راه زنده‌ماندن را بيشتر بر خود ببندد. اما دريغ که اين تحليل‌هاي دلسوزانه‌‌ که با جملاتي نظير «قبلا هم هشدار داده بوديم» همراهند، اعتماد چنداني نمي‌سازند و بيشتر روان ‌آن نوجوان سرگشته را مي‌خراشند و خشمگين‌تر و تلخ‌ترش مي‌کنند. يعني انگار اين ادبيات رايج داناي کل‌گونه‌ آميخته با سرزنش و هشدار بيشتر باعث بن‌بست در گفت و گو مي‌شود و بي‌اعتمادي مهلکي را دامن مي‌زند که تنها فروبستگي مي‌آفريند و مرگ آرزوي آزادي.
نمي‌دانم شرحم از وقايع تا چه حد به يک تحليل متقن سياسي ‌نزديک است اما هرچه مي‌گذرد کمتر مي‌توانم از وجه زنانه‌ / مادرانه‌ام فاصله بگيرم تا ماجرا را بفهمم. به آن بچه‌هاي کف خيابان که فکر مي‌کنم برايم بسيار آشنا مي‌شوند. همين دختر و پسرهاي معمولي دور و بر هستند توي دانشگاه و کوچه و خيابان.
دهه هفتادي‌هاي طفلکي
کسي براي دهه هفتادي‌ها وقت نداشت و آن‌ها هم يادگرفتند به ديگران کاري نگيرند. سرشان توي کار خودشان بود. هر وقت هم دور و بر را نگاه مي‌کردند آدم بزرگ‌هاي پرادعايي را مي‌ديدند که خودشان را ضميمه‌ انقلاب و جنگ و اصلاحات کرده بودند؛ فاتحان قله‌هاي قاف. آن‌ها هم طفيلي اين تاريخ درخشان بودند انگار، اسمشان شده بود دهه هفتادي‌هاي بي‌قيد، بي مسئوليت، پوچ، پرتوقع و سطحي که هيچ کار مهمي در زندگي‌شان نمي‌کنند. دهه هفتادي‌ها قد کشيدند، بي‌آن‌که کسي حواسش باشد براي خودشان کسي ‌شدند، زبان خودشان را ساختند و ارزش‌ها، باورها، هنجارها و قواعد خودشان را بر زندگي‌شان ‌نشاندند تا مثل همه نسل‌هاي پيشين، هويتي مستقل براي خودشان دست و پا کنند.
آن‌ خوش‌اقبال‌ترهايي که فرزندان خانواده‌هاي تازه پاگرفته‌ سال‌هاي بعد جنگ بودند هم سرنوشتي بهتر از آن‌ها نداشتند. پدر و مادرهايشان، رها شده از رنج جنگ بايد عقب‌ماندگي‌شان از جهان را جبران مي‌کردند و مي‌دويدند تا سهم بيشتري بگيرند.
حالا اين روزها عده‌اي از همين جوان‌هاي دهه هفتادي يا کمي قبل و بعدآن‌ها در خيابان به جستجوي خود آمده‌اند. در طلب زندگي به سبک اعتراض‌هاي دهه‌هاي پيشين. در مقابلشان اما ساختار جواني ايستاده که چهل سال هم ندارد. کم تجربه‌است و بي‌صبر. در ميدان سياست و قدرت، چهل سال يعني هزار قصه‌ ناشنيده و تجربه‌ ناکرده و راه نرفته. يعني خلق و خويي متغير، سري پر سودا و گوشي ناشنوا به هشدارها. چهل سال يعني همين ماجراي پيش رو. زندگي ملتهب نوجواني سرکش، پر آرزو اما نااميد از فرداي مبهم. مدام در هواي پنجه انداختن به جهان که جور بهتري بلد نيست از خودش مراقبت کند.
همين است که مي‌گويم اين سراي بي‌سامان، مادر مي‌خواهد، سياست مادرانه مي‌خواهد تا با او از «اعتماد و اميد» بگويد.
بي‌سرزنش و همدلانه توانمندي‌اش، اندوخته‌هايش، آن‌چه اين سال‌ها به سعي و خطا ساخته را ببيند، به رسميت بشناسد و ياري‌اش کند تا بهتر شود. با او از فردا بگويد مثل همه‌ مادرهايي که به ياد بچه‌هاي نااميد و بي‌حوصله‌شان مي‌آورند هنوز فرصت هست، دنيا به آخر نرسيده و لازم نيست براي اثبات خودشان زمين و زمان را در هم بکوبند و پل‌ها را خراب کنند تا خودشان را به رخ دنيا بکشند .
طفل سرگردان سياست را مادري بايد تا به لحن مادرانه با او سخن بگويد مگر بشنود، قرار بگيرد، بگذارد «اميد» زخم‌هايش را شفا دهد و به صبر اصلاح‌طلبانه، فرداي روشن‌ترش را بسازد.

منبع:روزنامه اطلاعات

افزودن نظر جدید